سلام علیکم. خدا را سپاس میگویم که توفیق پیدا کردم تا امروز در این جلسه در جمع شما عزیزان حضور داشته باشم. در چند ماه گذشته این توفیق را داشتم که در دانشگاههای مختلفی چه در تهران یا در سایر استانها در چنین جمعهایی حضور داشته باشم و سعی داشتهایم در حد یک دانشجو یک گفتوگوی دانشجویی داشته باشیم.
این جلسه از یک لحاظ برای من یک اهمیت بیشتری دارد وقتی صحبت میشود از مقولات مثل همین سئوالی که برادرمان مطرح کردند در حوزه کارآمدی نظام،که آیا این نظام کارآمد هست یا نیست؟ چه کار باید کرد؟ چگونه باید حرکت کرد؟ شاخصها چیست؟ موفقیتها در چیست؟
لازمهی سایر پیشرفتها، پیشرفت در حوزه علوم انسانی است
طبیعتاً وقتی صحبت از کارآمدی و پیشرفت میشود این کارآمدی با یک شاخصهایی تعریف میشود که در نگاه اول عموماً ناظر به مباحثی مثل عرصههای صنعتی،کشاورزی، پزشکی، و...است که البته همه باید کمک کنیم در این مسیر پیشرفت حاصل شود و اگر گفته میشود کشور در حال پیشرفت است باید در این حوزهها کارنامه مثبتی هم داشته باشد. از آنجایی که این دانشگاه متمرکز بر علوم انسانی است این نکته را باید عرض کنیم که اگر میخواهیم کشور پیشرفتی داشته باشد در کنار بسیاری از موفقیتهای صنعتی، مهندسی، پزشکی، کشاورزی و مقولاتی از این جنس، حتماً باید پیشرفت در حوزه علوم انسانی هم داشته باشیم؛ بلکه شاید لازمهی سایر پیشرفتها پیشرفت در حوزه علوم انسانی است. اگر پیشرفت لازم را در عرصههای مختلف علوم انسانی نداشته باشیم شاید آن موفقیتهای دیگرمان هم نتواند به آن فرجام لازم برسد.
امتداد اندیشه از بنیانها تا حل مسائل و تمدّنسازی
علوم انسانی و اندیشه یک بنیانهایی دارد و به واسطه این بنیانها در عرصههای مختلف رشتههای جدید شکل میگیرد؛ مثل اندیشهی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ...؛ اما این اندیشهها یک بنیان مشترکی هم دارند. شاید یکی از دستاوردها و یا پیشرفتهایی که جوامع غربی در همان پارادایم خودشان داشتند، این بوده که سعی داشتهاند اندیشهها و بنیانهای اندیشه خود را به آنچه ناظر به مسایل جامعه خودشان یا کشورشان بوده، امتداد دهند.
به عنوان مثال اگر پنج قرن پیش در غرب اندیشمندی مثل دکارت وجود داشت، هم عصر با او اندیشمندی مثل ملاصدرا در ایران میزیست. اگر تأملاتی به دور از تعصبات خاص در نظرات این دو اندیشمند داشته باشید خواهید دید که نظریات ملاصدرا بسیار عمیق و گستردهتر از نظریات دکارت در عرصههای مختلف بود. اما در این پنج قرن غربیها به طور تدریج توانستهاند آن اندیشههای دکارت را امتداد و به مسایل جامعه و آنچه که مورد نیاز انسانهاست مطرح کنند و در آن پارادایم خودشان با یک حرکتی بهمنوار توانستهاند تمدن غرب را با آن ویژگیهای خاص خود شکل بدهد که امروز شاهد آن هستیم.
یکی از عقبماندگیهای جامعه ما در این عرصه این است که اندیشه را به تمدّن ارتباط ندادیم و در این عرصه حضوری کمرنگ داشتیم. این سئوالات مطرح است که این دست از تأملات در عرصههای علوم انسانی در سیاست، اقتصاد و فرهنگ ما امتدادش کجاست؟ به چه صورت است؟ با سایر تأملات فلسفی و فکری چه تمایزاتی دارد و به تبع آن امتیازاتش در چیست؟
اگر در این اندیشه تفاوتهای جدی وجود داشته باشد، طبیعتاً توصیفی که از مسایل میتوان داشت متفاوت میشود، نه تنها توصیف بلکه به تبع آن تجویزهایی که برای مشکلات اجتماعی و انسانی ارائه میشود هم یک تجویز متفاوت خواهد بود.
نتیجهی تفاوت در مؤلفههای پارادایمی، تفاوت در توصیفها و تفاوت در تجویزهاست
در همان جوامع غربی هم با آن همه مشترکات پارادایمی که با هم دارند، اگر دو اندیشمند در بخشی از مؤلفههای اندیشه خود با هم اختلاف نظر داشته باشند، مثلاً در تعریف توصیفی که از انسان دارند، این دو اندیشمند در آن راه حلهایی که ارائه میدهند، نگاههای متفاوت خواهند داشت. به عنوان مثال؛ در سیاست یک اندیشمندی میگوید انسان گرگ انسان است، اما اندیشمند دیگری به انسان خوشبین است، طبیعتاً این دو اندیشمند نمیتوانند در نظریهای که راجع به دولت دارند به یک نظریه مشترک برسند. مثل هابز که معتقد است انسان گرگ انسان است و با این نگاه راجع به دولت، نظریهی ماشین به ظهور میرسد که میگوید باید یک سازوکار و یک ساختاری باشد تا این گرگها همدیگر را ندرند.
حالا اگر شما در نگاههای به مسایل، یک نگاههای متمایز داشتید مثلا در نگاه به هستی؛ ممکن است شما هستی را همین سالن بدانید. طبیعتاً تجویزی هم که میکنید در حد این سالن است. اما در یک زمان ممکن است معتقد باشید پشت این سالن هم یک حیات دیگری وجود دارد. خب این طبیعتاً تجویزهای شما متفاوت خواهد شد. چنانکه قرآن کریم دربارهی خطا در نگاه به هستی میفرماید: فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ. اگر کسی هستی را در یک حدّی تعریف کرد، مبلغش از علم همانقدر است و دایرهی معرفتی او به همان میزان خواهد بود. یا در ارتباط با انسان، ممکن است معتقد باشد در ارتباطی که انسان با خودش، با دیگران، با محیط، و...دارد تنها یک ابعادی دارد؛ اما ممکن است معتقد باشد ابعاد دیگری را هم میتوان در نظر گرفت؛ مثلاً این انسان علاوه بر اینها یه ارتباطی هم با مبدأ هستی و خالق خودش هم دارد؟ یا وقتی بیان میشود که در این اندیشه نیک فرجامی است؛ این سئوال پیش میآید که آیا نیک فرجامی محقق شد یا خیر؟ در چنین حالتی تفاوت در تجویزها روشن میشود.
ضرورت تأمّل بر حوزهها و ابعاد مختلف کارآمدی در نظام جمهوری اسلامی
کارآمدی نظام جمهوری اسلامی را از دو حوزه میشود بررسی کرد. یکی میزان موفقیت در حوزههای صنعت اقتصاد، پزشکی و... که با بررسی مشخص شود در این حوزهها چه مقدار موفق بوده است و اگر نقصهایی است آنها را بر طرف کرد. یکی هم اینکه علوم انسانی در حل مسائل، شناخت مسائل، فهم مسائل، تبیین مسائل و علتیابی و کشف راهحلها چه نقشی داشته است؟ چه کاری کرده است؟ چه میزان به بازی گرفته شده است؟ چقدر استخدام شده است برای این امر؟ بهعلاوه اینکه این علوم انسانی که در اختیار ماست چهقدر میتواند پاسخگو باشد؟ و ایرادهایش چیست؟
همانطور که اگر کسی در جامعهای میخواهد یک نقش موثری داشته باشد، نمیتواند نسبت به مسائل آن جامعه بیتفاوت باشد و باید مقداری بر روی این مسائل تأمل کند و ببیند اگر مسیر صحیحی است، کمک کند؛ اگر ناقص است، تکمیل کند؛ و اگر هم خطاست، تصحیح نماید؛ همین بحث را راجع به علوم انسانی هم میتواند داشته باشد. اینکه در علوم انسانی ما، در کدام بخش نقص وجود دارد و نیاز است که تکمیل بشود. به عنوان مثال در حوزه اقتصاد، این سئوالات مطرح میشود که چرا مثلاً قیمت خودرو اینطور شد؟ چرا مسکن اینطور شد؟ چرا قیمت ارز اینطور شد؟ چرا فلان موضوع در کشاورزی چنین شد؟ که در مواجهه با چنین سئوالاتی متخصصین این فن پاسخهایی را مطرح میکنند.
اما میتواند در سطحی فراتر چنین سئوالاتی مطرح شود که: اقتصاد مسکن ما چقدر الان پیشرفت داشته است؟ اقتصاد کشاورزیمان، اقتصاد خودرومان، اقتصاد صنعتیمان چه وضعیتی دارد؟ درست حرکت میکند یا خیر؟ دانشگاههای ما چه نقشی میتوانند داشته باشند؟ رشتههای علوم انسانی ما که در این زمینه باید فعال باشند چه میکنند؟ یا این سئوالات مطرح شود که مناسبات اجتماعی و مناسبات رسانهای در جامعه چگونه است؟
بایستههای حل علمی یک مسئله
یکی از بحثهای مهم این است که آیا در جامعه ما اساساً یک مسئلهای درست طرح میشود یا نمیشود؟ آیا بر روی این مسئله تأملی صورت میگیرد؟ آیا پاسخی که بهدست میآید پاسخ درستی است؟
اگر مسئلهای به صورت سطحی بررسی شده و تعمّق و تأمل دقیقی روی آن صورت نگرفته، طبیعتاً نمیتواند پاسخ صحیحی برای آن داشت.
اگر یک مسئلهای میشود موضوع تأمّل و تفکّر، باید در نظر داشت که این موضوع انتزاعی و مجرد نیست؛ بلکه یک موضوعی است که در واقعیت امتداد دارد و در شرایط کنونی هم تحولاتی بر آن موضوع تأثیرگذار است؛ حال چه تحولات محیطی، چه داخلی، چه منطقهای و چه بین المللی. علاوه بر آن این موضوع یک گذشتهای دارد و یک روندی که به سمت آینده پیش میرود. نمیتوان این موضوع را جدای از گذشته و آیندهاش، بهطور نقطهای تحلیل کرد. مثلاً مباحث مربوط به روابط بینالملل، یک سیری در گذشته دارد و روندی در آینده خواهد داشت. اینطور نیست که فقط با تحلیل یک نقطه و یک مرحله از این سیر بتوان مسیر را خوب شناخت و درست پیش برد.
اگر شما میخواهید مسائل کشورتان خوب فهمیده شود، خوب توصیف شود و به تبع آن تجویزها و راهحلهای درستی ارائه شود و در نهایت این راهحلها محقّق بشوند، این مسیر را نمیتوان بدون ایفای نقش علوم انسانی طی کرد.
دانشگاهها ظرفیت بزرگی برای دولتها در حل مسائل حکمرانی
اگر میخواهیم یک اتفاق خوبی در کشورمان رقم بخورد، لازمهاش این است که دانشگاه پای کار باشد. دولت باید دانشگاه را یک ظرفیتی بداند که میتواند نواقص را در حوزههای مختلف شناسایی و آنها را تکمیل کند. دانشگاه یک ظرفیت است و میتواند این مسائل را حل کند.
به هر حال دانشگاههای ما هزینه سنگینی را برای دولت دارند. آن هزینه سنگین چیست؟ یک موردش همان منابع و بودجهای است که هزینه میشود. اما مهمتر از آن چیست؟ اینکه یک دانشجو از مقطع کارشناسی که وارد میشود تا انتها که مثلاً بهطور پیوسته تا دکتری باشد، تقریبا 10 سال طول میکشد. از 18 سالگی تا 28 سالگی. یعنی دانشجو بهترین سرمایه عمرش را هزینه میکند. خب این برای چیست؟ برای اینکه مؤثر باشد؛ برای اینکه کشور و جامعه از او یک استفاده و بهره حداکثری ببرد.
حالا سئوال این است که در کشور چقدر از این هزینه بهره برده میشود؟ اگر نمیشود ایرادش در کجاست؟ اگر دهها هزار بلکه صدها هزار نفر را دارید که عمرشان را در این عرصهها گذاشتهاند، اما بعد از اتمام این مسیر، دانشجو شغلی غیرمرتبط با رشتهی تحصیلیاش دارد، پس در این مسیر ایرادی وجود داشته است. باید تعریف شود که صنعت با علم و با دانشگاه به چه شکل ارتباط پیدا کند؛ یا مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور با دانشگاه چه ارتباطی داشته باشد. تا ان شاء الله آن روند، روند مؤثر و رو به جلو و رو به پیشرفت باشد، نه تنها در علوم تجربی و صنعتی بلکه در علوم انسانی که بسیار مهمتر است زیرا آن زیربنا و پایه بودن علوم انسانی، میتواند سایر پیشرفتها را نیز تسریع کند و شتاب ببخشد.
حال وقتی یک دانشگاهی تمام موضوعش علوم انسانی است، یک ظرفیت و یک بستر بسیار مناسب برای این است که بسیاری از مسائل حکمرانی در این دانشگاه شناخته شود، مطرح شود، مسئله تعریف شود، توضیح داده شود و تجویزهای لازم و آنچه که باید انجام بشود، صورت پذیرد.
