به گزارش ستاد مردمی حیات طیبه، دعوت از دکتر جلیلی: متن زیر یکی از حاشیه نویسیهای صورت گرفته در رابطه با همایش بزرگ حامیان جلیلی در مشهداست که به قلم محمد حسین جمالزاده، دانشجوی دانشگاه علوم اسلامی رضویبعنوان یکی از حاضران همایش نگاشته شده است.
همه تلاشم را کردم که نماز را در مسجد صنعتگران و به امامت حاج آقا صرافیان بخوانم، ولی نشد. آنقدر بی توفیق بودم که حتی به سخنرانی اش هم نرسیدم. وقتی وارد مسجد شدم یکی داشت شعر می خواند. تا حالا نشده مسجد را خلوت ببینم و دیگر عادت کرده ام به این شلوغی. بعد از پله ها روی زمین نشستم و گوشم را تیز کردم تا صدای شعرخوانی سیاسی دوستی که زیاد دیده امش ولی اسمش را نمی دانم را بشنوم. فایده نداشت. سیستم صوتی گیر داده بود و خش خش اش تمام شدنی نبود. هنوز دو دقیقه از نشستنم نگذشته بود که یکی آمد و گفت کمی آنطرف تر بنشینید. باند بزرگی را آورده بود و عدل می خواست بگذارد جای من. تغییر جایم هیچ تاثیری در شنیدن صدای مجری، که تازه میکروفون را به دست گرفته بود، نداشت؛ ولی باعث شد یکی از رفقای قدیمی را پیدا کنم و کنارش بنشینم.
از میان همه صداهایی که از باند بیرون می آمد یک باره صدای مجری را شنیدم که گفت: «سیستم صوتی از همان اول انقلاب هم خراب بوده!» نوبت حاج خلیل شد که صحبت کند. رُک و رو راست اول صحبت هایش گفت: «کسی رو برای صحبت کردن گیر نیاوردن من رو گذاشتن اینجا، بلکه سخنران بعدی از راه برسه.» بعد از اینکه با این حرفش از لب جمعیت خنده ای گرفت شروع کرد به صحبت کردن. با حقه های شیطان شروع کرد.
دم در مسجد غلغله بود. یک عده می رفتند بیرون و یک عده خودشان را به داخل مسجد می کشاندند. پیرمرد هایی که خسته شده بودند و نمی توانستند فشار جمعیت را تحمل کنند، جای شان را به جوان ترهایی می دادند که تازه از راه رسیده بودند. اگر حساب کتاب هایم درست باشد، مسجد به تدریج به اندازه دو سه بار خالی شد و دوباره با جمعیت پر شد. و آنقدر دم در شلوغ بود و همه با هم صحبت می کردند که نصف حرف های حاج خلیل را نفهمیدم و حواله اش کردم به خواندن خبرش در سایت ستاد مردمی حیات طیبه .
با چشم انداختن هایی که از اول جلسه داشتم خیلی از دوستان و آشنایان را دیدم و جای شان را به خاطر سپردم که بعد از سخنرانی برای رو بوسی و حال و احوال بروم سراغ شان. از امیر سعادتی گرفته تا مصطفی خاتمی و آقای شریف و محمدی و طاهری و ذالکی و الباقی دوستان.
خدایی اش اگر ستاد این جلسه را نمی گذاشت، به این زودی ها فرصت نمی کردم دوستان را ببینم. بعد از حاج خلیل و کلیپی که پخش شد نوبت دکتر خورشیدی رسید. درباره ستاد صحبت کرد و از رویکر دها و تصمیاتش گفت. حرف هایش را به زور می شنیدم. حالا که سیستم صوت درست شده بود دکتر آهسته حرف می زد. اگر نبود گعده ی دوستان برای رتق و فتق مسائل مهم کشور و جهان اسلام! در انتهای مسجد، می شد به راحتی صدایش را شنید و احتمالا چیزهایی از صحبتش را اینجا می نوشتم.
با خودم فکر کردم چه جالب! تنها بخش برنامه که همه ساکت نشسته بودند و حرف نمی زدند، وقتی بود که کلیپ پخش می شد. یادم باشد به دست اندرکاران جلسه بسپارم کلیپ بیشتری پخش کنند!
مراسم که تمام شد بازار روبوسی شروع شد. عده ای دور حاج خلیل را گرفته و منتظر این بودند که نوبت خوش و بش کردن شان برسد. خودم را به محراب مسجد رساندم که آقای محمدی من را دید. از دوربینی که دستش بود و حالتی که به سمتم هجوم آورد، فهمیدم قرار است برای مستند جدیدش از من فیلم بردارد. هر چه کردم از دستش فرار کنم نشد. من هم طوری حرف زدم که نتواند در مستند استفاده کند. البته لطف دوستانی که پشت سرش ایستاده بودند و مرا به خنده می انداختند هم بی تاثیر نبود! یک عده از بچه ها داشتند کاغذهایی که دور و بر مسجد چسبانده بودند را جمع می کردند. یکی شان همین جوری که داشت کاغذی را جدا می کرد به بقیه گفت: «با دقت بکنید که باید برای جلسات بعدی هم استفاده کنیم.»
وقتی همه دوستان را دیدم، افتادم دنبال کفشم که دیدم دست یکی دیگر از دوستان است و منتظر من ایستاده دم در. طوری که کسی نفهمد، البته به جز شما که حالا دارید می خوانید، دست کردم توی جیب پیراهنم و چندتایی اسکناس سبز و زرد درآوردم و چپاندم توی جعبه کمک به ستاد. از در که خارج شدم یادم آمد مجری از بیانیه دعوت از دکتر جلیلی می گفت و خواست وقت رفتن امضا کنیم. ایستادم و یک امضای خوشگل پای برگه زدم. ساعت از 10 گذشته بود. باید زودتر برمی گشتم و خودم را برای کلاس فردا آماده می کردم.
