دکتر جلیلی در سخنرانی خود با اشاره به پمپاژ برخی گزاره های غیر منطقی در فضای علوم سیاسی ایران, نسبت اندیشه و علم را در حوزه سیاست مورد بحث قرار داد و با اشاره به مجموعه ای از گزاره های قرآنی و مقایسه آن با اندیشه های سیاسی در غرب ؛علوم سیاسی دینی را رقیبی فعال و چالشگر برای علوم سیاسی وارداتی که تناقضاتش در دنیای معاصر روز به روز آشکار تر می شود؛ دانست.متن مشروح سخنان دکتر جلیلی ، نماینده مقام معظم رهبری در شورایعالی امنیت ملی و استاد علوم سیاسی را در ذیل می خوانید.
بسم الله الرحمن الرحیم
چه وقت و چگونه علوم سیاسی مفید واقع می شود؟
دروس و علومی که در دانشگاه های ما فرا گرفته میشود، چه فایدهای دارد؟ و چه مشکلی را میتواند حل بکند؟ این دغدغه ای است که به خاطرش جلساتی مثل این جلسه موضوعیت پیدا میکند. موضوع بحث ما علوم سیاسی است . آن چه امروز تحت عنوان علوم سیاسی فرا میگیریم و دنبال میکنیم چه قدر میتواند برای ما و کشور ما مفید باشد؟ اصولاً نگاه ما به سیاست و به تبع آن علوم سیاسی از چه منظری است؟ آیا به تفکیک علوم سیاسی از اندیشه و تفکر قائلیم؟ آیا شما میتوانید مدعی سیاست باشید، مدعی حرف داشتن در عرصه سیاست باشید و بعد بگویید من به حوزه اندیشه کاری ندارم؟ در حد بضاعت بنده و مطالعهای که من دارم، سیاست و اندیشه از هم جدایی ناپذیرند. و اصلا ساحت سیاست ؛ ساحت اندیشه است. و اندیشه و سیاست لازم و ملزوم اند و از هم قابل تفکیک نیستند. برخی اوقات مطرح میشودکه ساحت سیاست و به ویژه سیاست خارجی باید از اندیشه دور باشد یا باید از سیاست خارجی ایدئولوژیزدایی کرد، من نمیتوانم درکی از این موضوع داشته باشم وقتی می بینم در آثار هیچ کدام از دانشمندان علوم سیاسی چنین ادعایی وجود ندارد. هیچ کس نگفته که میتوان از عرصه سیاست اندیشهزدایی کرد یا به تعبیر برخی ایدئولوژیزدایی کرد. اصلاً اینها مگر میتوانند از هم جدا باشند؟
اگر کسی بیاید بگوید ما میخواهیم سیاست را از اندیشه دینی جدا بکنیم این میتواند یک منطقی داشته باشد اما این که بگوید مطلق اندیشه در عرصه سیاست معنا ندارد و باید از سیاست ایدئولوژیزدایی کرد! چه منطقی میتواند بر این حاکم باشد؟ اگر کسانی چون جسارت این را ندارند، که بگویند اندیشه دینی را میخواهیم جدا بکنیم، میگویند مطلق اندیشه را بیان میکنیم ولی منظور ما از این عام، آن خاص است. خب این یک بحث دیگر است. بهتر است جسارت داشته باشند و حرف واقعی شان را بزنندو یک مبنای غیر منطقی را بیان نکنند. شما نمیتوانید بدون این که تکلیفتان را در مبانی فکر روشن کرده باشید ، بیمقدمه وارد سیاست بشوید. اندیشه هم یک تعریف مشخصی دارد. جدا از این که شما یک اندیشه را قبول داشته باشید یا قبول نداشته باشید، هر اندیشه ای برای خودش یک چارچوبها و مؤلفههایی دارد و باید یک انسجامی داشته باشد تا شما به آن "اندیشه" بگویید. این چارچوبها و مولفهها و این منطقی که یک اندیشه را شکل میدهد مبتنی بر بخشنامه نیست. مثلاً بگوییم یک جایی نشستند بخشنامه کردند و گفتند اندیشه باید این مؤلفهها را داشته باشد یا این چارچوبها را داشته باشد. نه!
از افلاطون و ارسطو تا به امروز، میبینید یک نگاههایی مطرح شده. در طول تاریخ افرادی به عنوان اندیشمند معرفی شدهاند. جدا از این که شما آن اندیشمند را قبول داشته باشید یا نداشته باشید. حرفهایش را بپذیرید یا نپذیرید. میگویید این یک حرفهایی دارد. در نگاهش یک انسجامی وجود دارد. به مؤلفهها و آن چه که لازمه یک اندیشه است پرداخته. به یک سؤالاتی جواب داده است.

هستی-شناخت- انسان-فرجام ؛ مولفه های اندیشه
وقتی کسی به عنوان یک اندیشمند شناخته میشود، چه اندیشمند سیاسی و چه اندیشمند اجتماعی ؛ باید نگاه خودش را با یک انسجامی ارائه کرده باشد . باید رویکرد خودش را نسبت به هستی بیان کرده باشد. باید نگاه خودش را نسبت به انسان بیان کرده باشد. باید نگاه خودش را نسبت به شناخت و معرفت بیان کرده باشد. باید نگاه خودش را نسبت به آن فرجامی که توصیف میکند یا تجویز میکند بیان کرده باشد. " هستی ؛انسان؛شناخت و فرجام" را باید تعریف کرده باشد تا شما بفهمید میتوان برای او اندیشهای قائل شد یا نه. اگر اینها بیان نشود، یک اندیشه اصلاً شکل نمیگیرد. بسیاری از تفاوت هایی که در موضوعات خاص مثل سیاست، مثل اقتصاد، مثل اجتماع و مثل فرهنگ پیش می آید بر این اندیشه بار میشود، ریشه اش در این جا ست. یعنی اگر در رویکرد به هستی دو نگاه متفاوت ارائه شد، طبیعی است که در عرصههای بعد هم به نگاههای متفاوت می رسد.
مثلاً اگر کسی بگوید هستی همین میز است. خب طبیعی است که آن چه او از معرفت هم بیان میکند در چارچوب همین میز بیان میکند. حالا اگر یک کسی گفت نه. هستی، این سالن است. طبیعتاً دایرهاش بزرگتر خواهد شد. اگر کسی گفت نه. این شهر است. این کشور است. بزرگتر خواهد شد. به همین نسبت هر چقدر توصیفی که شما برای این گستره هستی میکنید متفاوت باشد، به همان نسبت آرا و نگاههای شما در عرصههای دیگر هم متفاوت میشود.
اگر مثلاً شما هستی را همین اتاق و همین سالن دیدید، طبیعتاً آن چیزی که برای خوشبختی ترسیم میکنید در حد همین سالن است. این که مادامی که من در این سالن باشم باید چگونه ببینم که خوشبخت باشم. به من خوش بگذرد. در رفاه باشم. طبیعی است اگر برای بحثهای حرارتی، گرمایی، سرمایی، نور و هر چیزی کار میکنید در حد همین سالن است. اما اگر گفتید نه. یک سالنی هم پشت آن هست. دوتا ساختمان دیگر هم هست. آنها هم جزو همین دایره است. طبیعتاً باید برای آنها هم فکر بکنید. این متفاوت میشود. اگر کسی گستره هستی را فقط ماده بداند بگوید همین حیات دنیا است:
" یعلمون ظاهراً من الحیاه الدنیا"
این برای خوشبختی و نیک فرجامی یک جور تجویز میکند. اما اگر کسی گفت نه. به دنبال این دنیا، یک جهان دیگری هم وجود دارد که اتفاقاً آن مهم تر است:
" و إن الآخره هي دار القرار"
این جا یک تصویر دیگری ارائه میشود و یک تجویز دیگری هم خواهد داشت. میخواهم بگویم اگر در مؤلفههای مختلف اندیشه ، تفاوت نگاه داشته باشید، به همان نسبت این تفاوت در آن مسیری که شما ترسیم میکنید تأثیر میگذارد. بر همین مبنا است که اگر شما دایره هستیتان را در حد الف گرفتید، دایره معرفتتان هم در همین حد است اما اگر الف به علاوه ب شد، دایره معرفتتان هم گسترده میشود. این تعبیری که قرآن دارد. میگوید
"یعلمون ظاهراً من الحیات الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون" (روم-11)
میگوید چون دایره نگاهش به هستی این است، به تبع آن دایره معرفتیاش هم همین قدر میشود.
ایمان به غیب مولفه مهم در اندیشه دینی
اینها بحثهای مهمی است. قران را که باز میکنیم: ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین. بحث اولش چیست؟ الذین یومنون بالغیب. یعنی کسانی که دایره هستی را در یک حد کوچک تعریف نمیکنند. دایره هستی را وسعت میدهند. به همان نسبت دایره معرفتیشان هم متفاوت میشود. دایره معرفتیشان یک جنبههای دیگری پیدا میکند. کسی که
" لم یرد الا الحیات الدنیا" (نجم-29)
طبیعی است که دایره هستی و معرفتش این میشود. یکی فراتر از این را نگاه میکند. به همان نسبت نگاهش متفاوت میشود. آن موقع است که شما میبینید آن مدینه فاضله، یوتوپیا، آرمانشهر، هر چه اسمش را بگذاریم متفاوت میشود.
اگر شما همه چیز را در حد یک اتاق بدانید، یک آرمانشهری ترسیم میکنید. اگر در حد یک خانه بدانید بزرگتر ترسیم میکنید و همین طور هر چه بزرگتر بشود. شما به تناسب آن آرمانشهرتان، یوتوپیایتان، مدینه فاضلهتان یک چیز دیگری میشود. وسعت پیدا میکند آن نیک فرجامیای که شما مطالبه میکنید متفاوت میشود.
همین نگاه راجع به انسان هم هست. یعنی اگر توصیف کسی از انسان این باشد که مثلاً به قول هابز "انسان گرگ انسان است". این برای سایر موضوعاتی که مترتب بر این است یک نوع تجویز ارائه میدهد. طبیعی است که اگر او میخواهد از پدیدهای به اسم دولت صحبت بکند، با این نگاه به نظریه ماشین زور میرسد. پس دولت باید یک چیزی باشد که مواظب باشد این گرگها همدیگر را ندرند. این یک نگاه است.
کسی راجع به "انسان" ترسیم دیگری دارد؛ توصیف دیگری دارد. اگر چه در اندیشه با هم در خیلی از موضوعات مشترک باشند در نگاه به هستی، در نگاه به معرفت، حتی در بحثهای فرجامشناسی اما در موضوع انسان ؛در یک پایه با هم اختلاف دارند. اینها در نظریههای دولت دارای دوتا نظر متفاوت میشوند. این طور نیست که به یک نظر برسند. چون یکی میگوید انسان گرگ انسان است و به یک نظر میرسد. آن که به انسان خوشبین است به یک نظریه دیگر میرسد. اینها با هم متفاوت میشوند. دو نگاه متفاوت را ارائه میکنند.
بر مبنای کدام اندیشه ؛ سیاستورزی میکنیم؟
پس اگر ما میخواهیم در عرصه علم سیاست صحبت بکنیم این خارج از ساحت اندیشه نیست و لازم و ملزوم یکدیگر هستند، باید بدانیم که بر مبنای کدام مؤلفههای اندیشه و بر مبنای کدام توصیفها و تجویزها است که داریم اندیشهورزی و سیاستورزی میکنیم؟
ممکن است یک نگاه به این برسد که اصلاً چیزی به اسم حقیقت وجود ندارد. بگوید حقیقت یک امر نسبی است. اصلاً حقیقت دست نیافتنی است. این یک نوع نگاه است! نگاه دیگری میگوید نه ! هستی مبتنی بر یک حقیقتی است و کمال هستی به این است که به آن حقیقت نزدیک بشود. خب این دوتا نگاه کاملاً متفاوت میشود. شما در آن جا به یک نوع نظریهمیرسید، در این جا به یک نظریات دیگر میرسید. اینها با هم خیلی متفاوت میشوند.
یک وقت هست میگوییم انسان صرفا یک رابطهای با خودش و با دیگران و با طبیعت دارد. یک وقت هست در کنار ارتباطی که با خودش و دیگران و طبیعت دارد، یک بعد جدید هم به آن اضافه میکنید، ارتباطی که با مبدأ ربوبی و مبدأ هستی دارد. این فقط این نیست که بگوییم حالا این سهتا چهارتا شد. نه. آن بعد چهارمی که اضافه میکنید بر همه آن ابعاد دیگر تأثیر میگذارد. آنها را تغییر میدهد. آنها را دچار تحول میکند.

سیاسیترین مفهوم قرآن
اگر گفتید هستی یک مبدأ ربوبی دارد. این یک پیامد هایی دارد. یکی از سیاسیترین مفاهیم دینی و قرآن مفهومی است که ما همه هر روز در ابتدای همه نمازهایمان مطرح میکنیم.
" الحمدلله رب العالمین." رب چیست؟حداقل در حد فهم بنده سیاسیترین مفهوم قرآن این کلمه است.
"رب القوم: ساسهم و کان فوقهم"
رب هر جمعیت و گروهی کیست؟ آنی است که آنها را سیاست میکند. حالا اگر شما میخواهید به این باور داشته باشید و هر روز گواهی بدهید که یک رب العالمینی هست که سیاست همه دست او است.
ربنا الذی اعطا کل شیئ خلقه ثم هدی (طه-50) .
کسی است که علاوه بر خلقت هدایت را هم به عهده گرفته.
ربوبیت موضوع اصلی اختلاف پیامبران با مخالفین
بسیاری از دعواهایی که شما در طول تاریخ بین انبیا با کسانی که در برابرشان بودند میبینید سر خالقیت نبوده بلکه بر سر این مفهوم مهم سیاسی بوده. شما تعبیر قرآن را ببینید.
لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض (لقمان-25) .
میگوید اگر از خیلی از آنها سؤال کنی آفریننده آسمانها و زمین کیست؟ با تأکید به تو میگویند: خداوند. لیقولن الله. پس دعوا سر چه بوده؟ به صراحت و مکررا بیان میکند اگر از آنها سؤال بکنی. نه از مؤمنین! میگوید اگر از کافرین سؤال بکنی چه کسی آفریننده آسمانها و زمین است.
و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله.
اما دعوا سر چیست؟ سر این است که کی رب باشد؟ چه کسی هدایت بکند؟ آیا هستی رب دارد یا ندارد؟ دعوایی که داشته سر خالقیت نبوده. فرعون فریاد انا ربکم میزده. ادعای ربوبیت داشته! شما همین امروز هم در دنیا میبینید. بسیاری از این مستکبرین دعوایی سر این ندارند. تازه روی پولشان هم مینویسند ما خدا را قبول داریم. دعوا سر این است که میگوید "من" باید تعیین بکنم همه چیز چگونه باشد! مناسبات چگونه باشد. اگر شما آمدید بر این مبنا قائل به یک مبدأ ربوبی شدید و دایره معرفتی شما بر این مبنا گسترش پیدا کرد، وحی هم یک منبع معرفتی شما شد. خب این نگاهی که شما دارید و تجویزها و توصیفهایی که در عرصههای مختلف دارید متفاوت میشود.
اگر ما میگوییم اندیشه دینی در هستی، در معرفت، در انسان، در نیک فرجامی برای خودش حرف دارد، این حرفهایی نیست که بگوییم حالا همین جا باشد اما در عرصه مباحث مربوط به سیاست و دولت و جامعه که رسیدیم، حالا این جا حرفهای خاص خودمان را میزنیم. آنها جای خودش و اینها جای خودش. نه! اقتضای منطقی آن این است که در این بحث آن مبانی فکری امتداد پیدا میکند.
مفهوم دولت
یکی از مهمترین بحثهای علم سیاست ؛ "دولت" است. تمام تعاریف مربوط به دولت را نگاه بکنید. من یک بار تمام تعاریف متقدمین و متأخرین را بررسی کردم. همه را نگاه کردم. شاید بیست سیتا تعریف میشد. در تمام تعاریف مربوط به مفهوم دولت دوتا مؤلفه وجود دارد که من ندیدم هیچ کس این را نفی بکند. چه اندیشمند غربی، چه شرقی، همه قبول دارند. وقتی از پدیده دولت صحبت میکنند، در مفهوم دولت دوتا مفهوم مستتر است. بر همین اساس هم هست که خیلی از تقسیمبندی دولتها در همین چارچوب صورت گرفته. یکی حکم و یکی طاعت. یعنی یک قوه آمرهای که امرش میتواند بالاتر از بقیه قرار بگیرد. این تعریفی است که معمولاً وجود دارد. در یک واحد سیاسی بقیه ارادهها باید در راستا ی اراده حاکم باشد. دولتها را بر اساس همین دو مؤلفه حکم و طاعت تقسیمبندی کردند.
اندیشه دینی نه راجع به حکمش ساکت است و نه راجع به طاعتش. برای هر دوتا تجویز دارد. بحثهای کاملاً دقیق و صریح دارد. یعنی اگر میگویید دو مؤلفه اصلی دولت حکم و طاعت است، شما میبینید که برای حکم تصریحات دارد.
له الحکم. ان الحکم الا الله. له الملک.
وقتی میگویید مُلک یعنی چه؟
هو المتصرف بالامر و النهی فی الجمهور. مُلک یعنی چه و مَلِک
به چه کسی گفته میشود؟ میگوید آن کسی که متصرف است بالامر و النهی فی الجمهور. خب این یک مفهوم کاملاً سیاسی است. دین در این مفهوم کاملاً حرف دارد. میگوید له الملک. نه تنها میگوید این ملک و این حکم مخصوص کیست بلکه به صراحت نفی میکند که برای دیگران هم نیست. و لم یکن له شریک فی الملک. میگوید این قابل شراکت هم نیست. حکم مال او است. ملک مال او است. وقتی که میگوییم مَلِک کیست؟ میگوید القادر الواسع الذی له السیاسه و التدبیر.
حاکمیت غیر دینی مصداق جاهلیت
اینها مفاهیم اساسی سیاسی است .اگر این وجود دارد، این اقتضائاتی دارد ونه تنها حکم و مُلک را برای او میداند بلکه حتی میگوید این نباید برای دیگران باشد.
لم یکن له شریک فی الملک (اسرا-111) .
لا یشرک فی حکمه احدا (کهف-16) .
میگوید اصلاً این طور نیست که کس دیگری بتواند بیاید در این قضیه شریک بشود. نه تنها این است بلکه تعریفی که از جاهلیت میدهد اصلاً یک تعریف ویژه خودش است. میگوید اگر حکمی غیر از مبدأ ربوبی باشد که یک حکم جاهلی و حکومت جاهلی میشود. تعبیر قرآن را ببینید:
" افحکم الجاهلیه یبغون و من احسن من الله حکما" (مائده-50) . .
میگوید اگر شما در آن مؤلفههای اندیشه قبول کردی که "هستی" فراتر از این سالن است. پذیرفتی که معرفت فراتر از این بحثها است و چیزهای دیگری هم وجود دارد پس نیک فرجامی معنای تازه ای پیدا می کند. اگر مبدأ ربوبی وجود دارد. بر این مبنا در یک شکل منطقی و عالمانه حکم باید از آن کسی باشد که مبدأ ربوبی است. اگر غیر از این باشد میشود جاهلیت. افحکم الجاهلیت یبغون. شما در همین آیات تعبیر قویتر از این ملاحظه میفرمایید. میگوید
افغیر الله تأمرونی اعبد. ایها الجاهلون (زمر-64) .
میگوید این عین جهل است. عین گمراهی است. که شما مبنای حکم و طاعت را در یک جایی قرار دادید که او خودش محتاج بود، خود او ضعیف بود، خود او علم لازم را نداشت، در مقایسه با کسی که هم خالق انسان است، هم هادی انسان است و هم رب انسان است . اگر اندیشه دینی میگوید من در مؤلفههای اندیشه، آنتولوژی، اپیستمولوژی، تله ئولوژی ، انسانشناسی حرف دارم، این حرفها حرفهایی نیست که در همان جا بماند. این در مباحث مربوط به سیاست امتداد پیدا میکند. در مباحث مربوط به دولت، در مباحث مربوط به جامعه و... امتداد پیدا میکند.
اگر کسی این مبانی را قبول ندارد، باید نشست و با او بحث کرد که آیا نگاه تو به هستی متفاوت هست یا نه؟ به معرفت متفاوت هست یا نه؟ اما اگر یک وقت کسی گفت من این چارچوب را قبول دارم، اقتضائاتش این است. امتدادش این است.
"اندیشه دینی" مدعی ؛ فعال و چالشگر است
حالا بحث این نیست که در این جا بگوییم پس ما توانستیم ثابت بکنیم در دنیا هزارتا اندیشه هست. یک اندیشه هم در کنارش. آنها هم قبول بکنند که اندیشه دینی هم برای خودش حرف دارد. نه! اندیشه دینی یک اندیشه مدعی است. باید یک اندیشه فعال باشد. چون اصلاً تمام بحث این است که آن اندیشه های دیگر کمال انسان را تامین نمی کند و اندیشه دینی این جا دارد تحدی میکند و میگوید این نوع حکومت جاهلی است، با این نگاه است که او میگوید هدفی که من دنبال میکنم آزادی انسان است اما در شکل واقعیاش.
آزادی واقعی و متعالی در اندیشه دینی
قرآن میگوید حتی پیامبران که خداوند به آنها کتاب داده است، حکم داده است، نبوت داده است،
ما کان لبشراً ان یوتیه الله الکتاب و الحکم و النبوه ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله (آل عمران-79) .
میگوید حتی پیامبران نمیتوانند در این موقعیت قرار بگیرند که انسانها را به بندگی خودشان فرا بخوانند. غیر از خدا.
و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم (اعراف-157) .
آن آزادی واقعی را به درون جامعه میآورد.
امروز این اندیشه یک اندیشه مدعی است. میگوید من در این زمینهها حرف دارم. برای دنیای انسان، برای آخرت انسان، برای نیک فرجامی انسان، برای همه ابعاد او حرف دارم. پس این یک اندیشه سیاسی جدید میشود.
علوم سیاسی اسلامی علم ناغذ و نافع است
اگر این نگاه باشد آن عرض اول بنده و مقدمه بحثم بیشتر معنی پیدا می کند. چه کنیم که علمی که داریم در عرصه سیاست میخوانیم مفید باشد، علم نافع و نافذ باشد، این جا است که آن علم مفید محقق میشود. علمی که نه تنها برای خود فرد و جامعهاش بلکه برای جهان میتواند مفید و نافذ و نافع باشد. این میشود علوم سیاسی اسلامی که یک افقهای تازه ای را باز میکند و آن علم نافع و نافذ را به فرد و به جامعه و به همه جهان نشان میدهد.
اقتضائات اندیشه دینی
اگر گفتیم ما معتقد به عالم غیب هستیم ؛آن عالم قواعد جدیدی را وارد معادلات سیاسی میکند. سنن جدیدی را وارد میکند:
" ان تنصروا الله ینصرکم"
یک مناسبات جدید تعریف میشود. نه فقط در روابط بینالملل، بلکه در همه عرصهها. این در آن پارادیمها وجود ندارد.
و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا الله لفتحنا علیهم برکات من السماء (اعراف-96) .
این مخصوص این پارادایم است. وگرنه شما این را به نظریهپردازان توسعه بگویید، میگویند این حرفها یعنی چه؟ حرف او در موضع خودش درست است! میگوید من برای هستی این چیزهایی که شما میگویید قائل نیستم لذا طبیعی است که نمیتوانم به چنین فرمولهایی برسم.
امنیت در پارادایم دینی
در امنیت هم همین طور. امنیت را با یک مناسبات جدید تعریف میکند. برای آن امنیت پایداری که از آن یاد میشود، یک مبنای جدید و فرمول تازه ارائه میدهد.
الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن (انعام-82) .
امنیت پایدار را در راستای دو مؤلفه ایمان و عدالت میداند. نه سلاح هستهای! میگوید با این؛ امنیت پایدار شکل میگیرد.
این اندیشه امروز نه تنها حضور دارد بلکه مدعی است و این سمینارها و جلسات باید یک چنین حرکتی را شروع بکنند. اندیشههای دیگر را به چالش بکشانند. عرصه علم عرصه بررسی و چالش است.
*** پرسشی از هواداران مدرنیته: نسبت مدرنیته با نظام سلطه جهانی چیست؟
اخیرا دیدم یکی از افراد مطرح کرده که حاصل مدرنیته آزادی است! سؤال من این است: آن چه در جهان امروز در عرصه سیاست حاکم است چه در بین بازیگران دولتی و چه غیر دولتی، این حاصل چیست؟ نسبت آن با مدرنیته و لیبرال دمکراسی چیست؟ نظامهای مدعی لیبرال دمکراسی نسبت خودشان را با این مناسبات روشن بکنند یا اگر نظامها روشن نمیکنند، کسانی که در این عرصه مدعی هستند. مثلاً مدعی اندیشه لیبرال دمکراسی هستند، نسبتشان را با آن چه امروز در جهان میگذرد روشن بکنند. آیا رد میکنند یا قبول میکنند؟
نسبت لیبرال دموکراسی با رژیم صهیونیستی و سیاستهای استکباری آمریکا
این که یک رژیمی مثل رژیم صهیونیستی مدعی است نمونهای از یک نظام لیبرال دمکراسی در جهان است و دولتهای غربی هم که باز مدعی نظام لیبرال دمکراسی هستند، این را تأیید میکنند و میگویند در فلان منطقه فقط رژیم صهیونیستی است که میتواند الگوی نظام لیبرال دمکراسی باشد؟ این خیلی مهم است. واقعیت چیست؟ آیا این را قبول میکنند یا نمیکنند؟ آیا چنین مولودی را میپذیرند یا نه؟
اوبامای 2015 و ماهیت لیبرال دموکراسی
کسانی که میگویند ارمغان مدرنیته؛ آزادی برای ملتها است، در همین سال دو هزار و پانزده آقای اوباما به عنوان یک نظام لیبرال دمکراسی و یک مدلی از مدرنیته، به عنوان رئیس کشورش بیانیه صادر میکند. سند رسمی منتشر میکند تحت عنوان استراتژی امنیت ملی آمریکا و طی آن بیان میکند که آمریکا باید در قرن آینده هم رهبر جهان باقی بماند! سؤال من این است کسانی که مدعی علوم سیاسی غربی هستند نسبتشان را با این حرفها روشن بکنند.
بر مبنای کدام منطقی آقای اوباما میتواند برای خودش حق قائل بشود و بگوید من باید یک قرن دیگر هم رهبر این جهان باشم؟ غیر از این است که این رفتار محصول همین اندیشه و مدرنیته است؟ این که آمریکا در یک سند رسمی آن هم در قرن بیست و یک رسما بیان میکند ما حتی برای خودمان این حق را قائل هستیم که اگر در این مسیر دچار چالش شدیم از سلاح هستهای استفاده بکنیم، این چطور قابل فهم است؟ ارتباط این مساله با اندیشه جدید و لیبرال دموکراسی چیست؟
نسبت علوم سیاسی غربی با واقعیات امروز جهان چیست؟
خلاصه ؛ نسبت علوم سیاسی غربی با واقعیات امروز جهان چیست؟ اینها را بحث کنیم. غیر از این است که محصول یک چنین اندیشهای است؟ همین آقای جان لاک که در دانشگاههای ما امروز به عنوان پدر آزادی معرفی میشود یک جمله از مطالبش را برای شما بخوانم. در همین کتاب دو رساله حکومت فکر می کنید چه می گوید؟
کسی که یکی از سهامداران عمده شرکتهای بردهداری در کارولینای شمالی آمریکا بوده! این را خودشان در زندگینامهاش نوشتهاند. جان لاک در این کتاب میگوید ((نوع دیگری از رعیت وجود دارد که در وضع بردگی قرار دارد و حق هیچ گونه مالکیتی ندارد. در چنین وضعی نمیتواند به عضویت جامعه مدنی در بیاید!)) این را به صراحت بیان میکند. کارویژهای که در ادامه برای دولت تعیین میکند این است که ((هم هدف دولت و هم جامعه مدنی حفاظت از دارایی و مالکیت مالکان است.)) کس دیگری نباید بیاید این جا دخالت بکند! لذا همینهایی که امروز میگویند شهروند درجه یک و دو نداریم اینها مبانی فکری شان است.
تجربه ای در همین باره بگویم. این برای خود من به عنوان یک تجربه جالب بود. تقریباً در تهران با هیچ مقام غربی که به تهران آمد ملاقات نکردیم مگراین که میگفت تصویر من از ایران یک چیز متفاوت شد! من اصلاً یک تصویر دیگر داشتم! سوال این است که علم سیاست غربی که وضع موجود جهان مولود اوست، مگر چگونه تصویرسازی میکند که خود حاملان آن اندیشه وقتی میآیند اینجا این را اعتراف میکنند که ما یک تصویر متفاوت از آن چیزی که برایمان ساخته بودند دیدیم؟!
علوم سیاسی غربی مشاهده واقعیات یا پوشاندن و بزک کردن
حالا جدا از تجویزهایی که میشود، امروز در توصیفهای علوم سیاسی غربی تأملات جدی وجود دارد. در توصیفهایی که انجام میدهد، میبینید چقدر توصیفهای غلط و خطا و حداقل ناقص هست.
توصیف و تبیین مبتنی بر کفر !
فرق اسلام و کفر این است که کفر اصلاً یعنی پوشاندن. یعنی این که نگذارد شما واقعیتها را آن طور که هست ببینید. این تعبیری که باز شما در اندیشه دینی میبینیدکه افلم یسیروا فی الارض. بروید ببینید. نگاه بکنید. همه را به دیدن دقیقتر دعوت میکند. به این که واقعیات را بهتر ببینند.
اینها نه تنها در تجویزهایشان خطاهای جدی دارند، توصیفهایشان هم بر مبنای کفر و پوشاندن است. البته پوشاندن انواع مختلف دارد. یکی اش بزکها و گریمکردن ها است. تصویر غلط نشان دادن است.
علوم سیاسی غربی نمی خواهد یا نمی تواند
آیا این تصویری که امروز دارند از جهان می دهند، آن تعریفی که دارد از مفاهیم ارائه میشود، استانداردهای متفاوتی که در باب تروریسم و موضوعات مختلف ارائه میشود، علمای سیاسی غرب نسبتشان را با این مشخص بکنند. دوتا سؤال وجود دارد: اگر قبول ندارند، آیا نخواستهاند این وضع را عوض بکنند یا نتوانستهاند؟ اگر نتوانستهاند، پس معلوم میشود این علم آن علم نافع نیست که به درد ملتها بخورد. علمی نیست که بتواند مفید واقع بشود. و اگر نخواستهاند، پس معلوم میشود ذیل یک اندیشهای است که میخواهد همان منافع مستکبران را دنبال بکند. نمیتواند به نفع ملتها باشد.
علوم سیاسی اسلامی نافذ و نافع و نوید دهنده تمدن است
اگر ما امروز صحبت از اندیشه دینی میکنیم، اقتضائاتی و الزاماتی دارد. این اندیشه امروز توانایی داردبرای این که بتواند مدل ارائه بکند. نمونه ارائه بکند. این که میبینید امروز آنها به شدت نگران هستند از همین موضوع است. میبینند یک اندیشهای پیدا شده است که حرف دارد. مدل دارد و فقط هم این نیست که بگوید حالا اجازه بدهید در یک گوشه کار بکنیم بلکه تحدی میکند. مدعی است. فعال است.
هم میتواند اندیشه خودش را محقق کند و هم میتواند موفق باشد. آنها نگران هستند این اندیشه بتواند تکثیر بشود. چون میبینند وقتی که این اندیشه شکل میگیرد فقط در ایران نمیماند. تکثیر میشود. الگو میشود. مردمسالاری دینی الگویی را ارائه میکند که همه مردمسالاریهایی که سر در کلوپهای قدرت و ثروت دارند را به چالش میکشاند. مردمسالاریای ارائه میکند که مردم انتخاب میکنند و با یک شکل جدید. فقط این نیست که رأی میدهند. با همه توان پای آن میایستند.
در اقتصاد، در فرهنگ و در عرصههای مختلف حرف دارد. من این را بارها عرض کردم که آنها از چندتا سانتریفیوژ نگرانی ندارند. آنها از اندیشه و تفکری نگرانی دارند که دارد روز به روز غنیسازی میشود. و در یک افق بزرگ کار میکند. یک نگاه تمدنی دارد. این جا است که ما باید امیدوار باشیم. اتفاقاً علوم سیاسی اسلامی است که میتواند نه تنها برای انقلاب اسلامی و ایران مفید، نافع و انشاءالله نافذ باشد بلکه یک تمدن جدید را برای سطح جهان نوید میدهد.
انشاءالله جلساتی این گونه کمک کند به این که ما بتوانیم با یک نگاه متعالی و قویتر این اندیشه را با همه آن تعالی و علوّی که دارد، روز به روز ابعاد آن را بهتر دریابیم. بهتر کار کنیم و بهتر به جهان هم معرفی کنیم و هم عرصههای مختلفش را انشاءالله محقق و موفق کنیم.
